قصه کودکانه شب بخیر سایه کوچولو
نیلا توی تخت گرم و نرمش دراز کشیده بود که چشمش به شکل تیره ای روی دیوار کنار تخت افتاد. سایه ی خودش بود. نور ملایم چراغ خواب آن را روی دیوار انداخته بود. نیلا یک دستش را بالا برد. سایه هم دستش را بالا برد.
نیلا سرش را کج کرد. سایه هم درست مثل او سرش را کج کرد. نیلا آهسته گفت: «هنوز بیداری؟ شاید خوابت میاد، ولی بلد نیستی چه جوری بخوابی.»
کمی فکر کرد و بعد لالایی کوتاهی خواند: «چشم هاتو ببند، شب شده بخواب تا خورشید پیدا بشه» سرش را روی بالش گذاشت و بی حرکت ماند. چند لحظه بعد، یواشکی نشست تا سایه اش را نگاه کند. سایه هم نشست.
نیلا گفت: «اوه! نشد که!» همان موقع مامان از لای در سرک کشید. «همه چی خوبه؟»
«سایه ام خوابش نمی بره.» مامان نگاهی به دیوار انداخت و گفت: «شاید گرسنه اش شده.» چشم های نیلا گرد شد. «آهان! معلومه!» مامان یک بیسکویت کوچک برایش آورد. نیلا بیسکویت را به طرف دیوار گرفت. «بفرما!»
روی دیوار، سایه ی بیسکویت هم جلو آمد، اما بیسکویت واقعی هنوز توی دست نیلا بود. نیلا وانمود کرد که یک گاز کوچک می زند. «هام هام!» سایه هم ادای خوردن را درآورد. نیلا به بیسکویت نگاه کرد و گفت: «اون فقط ادای خوردن درمیاره! من باید به جاش بجوم!»
مامان لبخند زد. «شاید سایه ها فقط خوراکی های خیالی می خورن.» این بار نیلا واقعاً یک گاز زد. بیسکویت با صدای قرچ قرچ شکست. مامان گفت: «شاید سایه ات یک جای گرم و نرم برای خوابیدن می خواد.» نیلا از تخت پایین آمد. یک بالش کوچک عروسکی پیدا کرد و تکه ای پارچه ی نرم را تا زد تا پتو شود.

بالش و پتو را روی زمین، درست زیر سایه گذاشت. «بفرما! این هم یک تخت نرم و راحت برای تو.» بعد چند قدم کنار رفت. سایه هم همراهش حرکت کرد. نیلا گفت: «نه، نه! تختت اونجاست!» یک قدم آهسته برداشت. سایه هم یک قدم برداشت. نیلا نوک پا از فرش گذشت.
سایه هم روی دیوار سُر خورد. نیلا همان جا ایستاد. سایه هم بی حرکت ماند. کمی خودش را این طرف و آن طرف تکان داد. سایه هم تکان خورد. نیلا خم شد. بعد تا جایی که می توانست قد کشید و خودش را به یک طرف کج کرد.
سایه همه ی حرکت هایش را مو به مو تکرار کرد. نیلا دست هایش را به کمر زد و گفت: «خیلی خوب تقلید می کنی، ولی اصلاً بلد نیستی توی تختت بمونی!» مامان روی لبه ی تخت نشست. «شاید سایه ات منتظر توئه.»
نیلا پرسید: «منتظر من؟» «شاید می خواد اول مطمئن بشه تو راحت و با خیال آسوده خوابت برده. بعد خودش هم می خوابه.» نیلا به سایه ی روی دیوار نگاه کرد. تا آن موقع برایش لالایی خوانده و این طرف و آن ویا بلاگ طرف رفته بود. روی نوک پا راه رفته بود، خم شده بود و خودش را تکان داده بود.

معلوم بود تا وقتی نیلا بیدار بود، سایه هم نمی توانست بخوابد. آهسته گفت: «خیلی خب. پس اول من می خوابم.» زیر پتو رفت و آن را تا زیر چانه اش بالا کشید. مامان پتو را دورش کشید و مرتب کرد.
نیلا نفس آرامی کشید و بعد نفسش را آهسته بیرون داد. یک نفس دیگر کشید. کم کم دست ها، پاها و همه ی بدنش آرام و راحت شد. بعد چشم هایش را بست. اتاق ساکت شد. کمی بعد، بی آنکه سرش را از روی بالش بلند کند، یک چشمش را باز کرد.
حالا که دراز کشیده بود، سایه اش هم پای دیوار آرام گرفته بود؛ درست کنار بالش کوچک و پتوی تاخورده. نیلا لبخند زد. تصور کرد سایه توی تخت کوچکش جمع شده و بالاخره خوابیده است. زیر لب گفت: «تا وقتی من تکون می خوردم، تو هم نمی تونستی بخوابی. منتظر من بودی.»
قصه کودکانه رویای کاراته اسکار و درس مهم مادرش
نیلا بی حرکت ماند و سایه هم تکان نخورد. «شب به خیر. ممنون که پیشم موندی.» بعد دوباره چشم هایش را بست. چیزی نگذشت که نفس هایش آرام و منظم شد. چراغ خواب کنار تخت نور ملایمی روی دیوار می انداخت و نیلا و سایه اش کنار هم به خواب رفتند.